|
دل ساده من
|
آورده است چشم سیاهت یقین به من
هم به چشم تو هم آفرین به من من ناگزیر سوختنم چون زل زده است خورشید تیز بین تو با ذره بین به من بر سینه ام گذار سرت را که حس کنم نازل شده است سوره ای از کفر و دین من یاران راستسن مرا می دهد نشان این مارهای سرزده از آستین من تا دست من به حلقه ی زلفت مزین است انگار داده است سلیمان نگین به من محدوده ی قلمرو من چین زلف توست از عرش تا به فرش رسیده است این به من جغرافیای کوچک من بازوان توست ای کاش تنگ تر شود این سرزمین من! [ یکشنبه نهم بهمن 1390 ] [ 11:6 ] [ باران ]
[ ]
کردی آهنگ سفر اما پشیمان می شوی
چون به یاد آری پریشانم ، پریشان می شوی گر به خاطر آوری این اشک جانسوز مرا آنچه من هستم کنون در عاشقی آن می شوی سر به زانو گریه هایم را اگر بینی به خواب چون پسند از بهر دیدارم شتابان می شوی عزم هجران کرده ای شاید فراموشم کنی من که می دانم تو هم چون شمع گریان می شوی ادامه مطلب [ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ 10:37 ] [ باران ]
[ ]
من با تو نگویم که تو پروانه من باش چون شمع بیا روشنی خانه من باش در کلبه من رونق اگر نیست صفا هست تو رونق این کلبه و کاشانه من باش من یاد تو را سجده کنم ای صنم اکنون برخیز و بیا خود بت و بت خانه من باش دانی که شدم خانه خراب تو حبیبا اکنون دگر آبادی ویرانه من باش لطفی کن و در خلوت محزون من ای دوست آرام و قرار دل دیوانه من باش درباره خود با کف چون برگ گل خویش ای غنچه دهان ساغر و پیمانه من باش چون مست شوم بلبل من ساز هماهنگ با زیر و بم ناله مستانه من باش من شانه زنم زلف تو را و تو بدان زلف آرایش آغوش من و شانه من باش ای دوست چه خوب است که روزی تو بگویی امید ! بیا با من و پروانه من باش.....
[ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 9:49 ] [ باران ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |